تبليغاتX
شعرها و داستان‌هاي من

«فصل4 آزاد کردن سِربده وي‌يِر»

خلاصه، فردا رسيد؛ من به برادر جي‌هوک گفتم که در قلعه مي‌مانم، ولي او من را وادار به آمدن به آزادي کرد.

ما يعني، 118 سرباز به آزادي نرفتيم و خواستيم بدانيم سِروِده‌بي‌يِر مي‌خواهد به کمکش برويم يا نه؟

وقتي جواب آمد، ديديم نامه را با غرور نوشته، ولي برخلاف جواب او، ما به کمکش رفتيم. وقتي کنار سِروِده‌بي‌يِر رسيديم، دور او محاصره بود و فقط من و جي‌هوک زنده بوديم و به جنگ تبرداراني که قابل شمارش نبودند، رفتيم.

وقتي به او، يعني سِروِده‌بي‌يِر رسيديم؛ فحش و بدوبي‌راه در مورد ما گفت و آخر حرفش شنيدم: «اگر مرا به قلعه‌ي خود ببريد، براي شما شمشير مي‌زنم.»

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 5:21  توسط محسن | 

«فصل 3 همراهي برادر جي‌هوک»

خلاصه؛ ما پادشاهمان را گُم کرديم، چند روز بعد متوجّه شدم که پُل را هم خراب کرده‌اند. درست در همان روز، برادر جي‌هوک (1) سري به من زد  و با اوکي و سِرويليام جلسه‌اي گرفتيم. برادر جي‌هوک گفت: «ما پادشاه گم شده داريم! بهتر است به دنبال او برويم.» من گفتم: «ما سربازان کافي نداريم والاّ به دنبال پادشاهِ خود مي‌رفتيم.» او گفت: «اگر به دنبال پادشاه ما برويد، به شما چند سرباز و اردوگاه مي‌دهيم.» ما هم قبول کرديم. در نتيجه سربازان کافي درست شدند و تعدادشان183 نفر شد و ما آماده شديم براي آزاد کردن پادشاهي جوان و زخم خورده به نام سِروِدِه بِي‌يِر(2)

 

1- برادر جي‌هوک: دوستِ سِرويليام

2- سِروده بي‌ير: پادشاه جديد 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 5:21  توسط محسن | 

«فصل 2 زمين خوردن پادشاه»

بعد از آن کار، پادشاه استرس و اضطراب و دلشوره‌ي زيادي داشت. او دائم به من مي‌گفت: «نکنه شورش کنن؟! نکنه بميريم؟!...» خلاصه، روزها همين‌طور ادامه داشت، البتّه پادشاه در بسياري از جنگ‌ها اضطراب داشت.

من داشتم با پادشاه حرف مي‌زدم که ناگهان صداي تيرِ تيرکمان، منجنيق(1)، نردبان‌هايي که کنار ديوار گذاشته مي‌شد؛ متخصّص‌هاي آتش پرت‌کن(2)... به گوشمان خورد. فرمان آماده‌باش اعلام کردم و با اوکي(3) و سِرويليام(4) به جنگ رفتيم.

بعد که برگشتيم پادشاه نبود. اين بار، کار ما سخت‌تر بود. به دنبال پادشاه با سربازاني اندک.(5)   

 

 1- منجنيق: وسيله‌اي چوبي که سنگ‌هاي بزرگ را پرتاب مي‌کند.

2 - متخصّص: وسيله‌اي چوبي که تيرهاي آتشين پرتاب مي‌کند.

3- اوکي: وزير.

4- سرويليام: فرمانده گروه.

5- اندک: کم.    

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 5:19  توسط محسن | 

          ((فصل    1     روز ناخوش ترک ها))

 

پادشاهي جزاير زيادي را فتح کرده بود.فقط چند جزيره مانده بود که صاحبش  شود.يکي از آن جزاير جزيره ي ترکها بود.                                                    

جزيره ي ترک ها زود تراز پادشاه حمله را آغاز کردند. سربازان ترک افراد کمي بودند و بعد عکس ا لعمل پادشاه، اگرشما هم پادشاه بوديد دوست داشتيد سربازان جنگي زيادي داشتيد به هين دليل پادشاه ترک ها را اسير نمود . وقتي   پادشاه دستور داد ترک ها را آموزش دهند ترک ها به قدري توانا بودند که پادشاه آنان را سرباز مخصوص نمود .  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 15:35  توسط محسن | 
سلام

به خاطر کار بابام مجبور شديم از مشهد برويم.

سعي ميکنم داستانها و شعرهاي خودم را دوباره در وبلاگم بگذارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 16:27  توسط محسن | 

به نام خدا

دیروز بعد از مدرسه بابایی اومد دنبالم و با اون به کتابخانه مدرسه بابایی رفتم.کتابخانه خیلی بزرگ و قشنگی بود و من یه کم از مشقهایم را اونجا نوشتم.بابایی هم به من قول داد هر روز که وقت داشت بیاد دنبال من و من را به کتابخانه شون ببره.این هم چند تا عکس که از اونجا بابایی از من گرفته.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:12  توسط محسن | 

بسمه تعالی

سلام شعر جدیدی دارم این شعر من نیست اول روز معلم مبارک

سرود معلم

حرف هایت راشنیدم درکلاس مهربانی

زنگ اول باتو خواندم یک سرودآسمانی

باتو قلب کو چک من شادمان و پر غرور است

در نگاه کیف و دفتر شو ق فردا های دور است

ای معلم از صدایت می رسد آهنگ شادی

مثل باران روی گل ها می نشانی رنگ شادی

گاه سبزی گاه آبی مثل جنگل  مثل دریا

تمام  

              

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:3  توسط محسن | 

روز سيزده بدر بود. من و مامان و بابا به غرب مشهد رفتيم. در آن جا تصميم گرفتم به مادر و پدرم بگويم چون من از موزه خوشم مي آيد در غرب مشهد به موزه ي توس برويم. وقتي به موزه ي توس رفتيم در آن جا با سنگ، چند جنگ رستم را كشيده بودند. جاي جالب آن اين جا بود كه وقتي كه ما از موزه بيرون مي رفتيم تازه تعريف درباره ي اين جنگ ها شروع شد و مجبور شديم دوباره آن تخته سنگ ها را نگاه كنيم. پدر و مادرم از صداي بلند آن مردي كه قصه ها را تعريف مي كرد خوششان مي آمد. من هم مي خواستم بخندم ولي با خود فكر كردم اگر بخندم آن مرد اعصابش خورد مي شود. بالاخره حرف هاي آن مرد تمام شد در حالي كه من سردرد گرفته بودم ولي با اين حال برايم تعريف هايش جالب بود. از آن جا به بيرون آمديم و دقيقا جلوي قبر فردوسي قرار گرفتيم. براي او فاتحه اي خوانديم و به بيرون آمديم. به شما هم مي گويم به آن جا برويد. ديدني هاي زيادي دارد مثل چادري كه مانند عشاير زده بودند و نان مي پختند و مردم از آن نان ها مي خريدند ولي ما به خاطر بهداشتي نبودن آن ها نخريديم. بعد از آن جا به كافي شاپ رفتيم و من يك چيپس (البته با توجه به اين كه زمان ممنوعيت خوردن آن تمام شده بود) خوردم و پدر و مادرم بستني محلي البتّه جاي شما خالي...

از آن جا با مشورت آقاي راننده به كوهسنگي رفتيم. واي عجب كيفي داشت چون با پدر و مادرم بالاي كوه كه پنج تا از شهداي گمنام را دفن كرده اند رفتيم و آن ها را زيارت كرديم. ديگه شب شده بود و من هم همان جا اذان گفتم ولي پدرم گفت كه صدايت آرام بود و بايد بلندتر مي گفتي و من هم قول دادم كه بعد از اين همين كار را بكنم. عجب صفايي داشت كوه رفتن. واقعا خوش گشت.

اين هم چند تا عكس كه از اونجا گرفتيم.

فردوسي

فردوسي

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 19:1  توسط محسن | 

بسم الله الرحمن الرحیم

این شعر را امیر محمد برای امام زمان ع خونده و من و مامان و بابا اون رو خیلی دوست داریم.اگه میخواین اونو دانلود کنید یه صلوات بفرستین و روی لینک زیر که بابای خوبم زحمتش رو کشیده کلیک کنید.

اللهم عجل لوليك الفرج

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 13:0  توسط محسن | 

قشنگترين شعر ما

بودش به نام خدا

شعر بعدي بود نماز ، نماز چيه بچّه ها

شعر نماز قشنگه اولش رنگارنگه

بعدش كه نام خداست

سوره حمد و توحيد

بعد از اونه بچه ها

بعدش كه خم مي شويم

براي سبحان الله

بعدش به سجده ميريم

خيلي خوبه بچه ها

سجده ما تموم شد

دوباره بلند مي شويم

سوره را تكرار كنيم

بعدش دستا به بالا

دعا دعا ميكنيم

تكرار اون قشنگه

آخرش رنگارنگه

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 22:3  توسط محسن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
من محسن هستم . هفت سالمه و از مشهدم. میخوام شعرهای خودمو تو این وبلاگ بذارم.

پیوندهای روزانه
وبلاگ باباي خوبم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1390
مرداد 1390
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
پیوندها
وبلاگ باباي خوبم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM